تبليغاتX
انجمن وبلاگ نويسان
دانلود آهنگ جدید
دانلود رايگان فيلم و سريال
ابزار وبلاگ
دانلود زیرنویس
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
webdesign düsseldorf
مدل لباس
دانلود آهنگ جدید
خرید کتاب
انجام پروژه متلب
در ضد سرقت
دانلود کتاب

خرید لباس مجلسی
جراحی بینی
دانلود موزیک
کفش زنانه
دانلود آهنگ جدید
ثبت نام لاتاری
وقت سفارت
بلیط هواپیما
ویزای کاری
دانلود فيلم جديد
مجله تفریحی و سرگرمی
دانلود سریال شهرزاد
سریال عالیجناب
دانلود آهنگ جدید
دانلود اهنگ سنتی
شبکه اجتماعی
سریال شهرزاد فصل سوم
اخبار روز ایران
پاپ آپ
تور لحظه اخری
خرید فالوور اینستاگرام
ارتودنسی
آنتن مرکزی
کاغذ سابلیمیشن
کلیپ
ارتودنسی
خرید بلیط هواپیما
دانلود فیلم و سریال
داستان و شعر كودك و نوجوان

داستان و شعر كودك و نوجوان
داستان و شعر كودك و نوجوان

بازديد : 1118 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391

 

 برای دوست نازنینم :سعید میرزایی

 

خواستم با تو قراری بگذارم. در جایی دور از چهاردیواری ِروزمرگی ها ؛ جایی که از جنس بهار ِ دلت باشد. جایی دورتر از بی تفاوتی  آجیل ها و تکلف اسپاگتی .جایی که بشود سفره ای ساده بیندازیم و فقط  نان و خاطره بخوریم.

راستی امسال با نوروز در سررسید ِتو دیدار کرده ام و تا پایان ِسال ،یادداشت های روزانه ام بوی گل سرخ می دهند.

دلم برایت تنگ شده است ؛ کجا می شود با تو قرار گذاشت ؟

خواستم در ساحل عشق آگین ِ رودخانه ی زشک با تو قراری بگذارم اما با دریا چگونه می توان در حاشیه ی رودی کوچک دیدار کرد ؟

خواستم با تو در دامنه ی عطرآگین کوهستان بینالود قراری بگذارم اما تو آن دماوند سر بلندی که قله های  سپید پوش به سرفرازی و استواری ات تعظیم کرده اند.و من در شیب ِتند ِشیرباد به تو چشم دوخته بودم.

کجا می شود با تو قرارگذاشت ؟ در قدیمی ترین دبیرستان این شهر که  خاطرات رویایی مان  را در خود بایگانی کرده است ؟ یا شاید در برجکی در تایباد یا سنگری در دشت عباس ، آن جا که پوتین های سیاه ،بوی غربت و معصومیت می دهند.

دیشب آرام و بی صدا ازپشت بام خانه بالا رفتم. تو را دیدم که با چه دقتی داری ستاره هایی را که می افتند دوباره به پیراهن زیبای شب ، الصاق می کنی.

تو تنها کسی هستی که خبر نداری آن دو یاکریم عاشق – همان ها که کنار پنجره ی دفتر ِکارت ، لانه ساخته بودند - خبر مهربانی ات را در تمام این شهر منتشر کرده اند .

کجا می شود با تو قرار گذاشت ؟ پیامک و ایمیل که ارتباط نمی شود.می خواهم روبه روی تو بنشینم و جزوه ی کهنه ی مثلثات سوم  ِریاضی را با هم ورق بزنیم و از جبر روزگار گلایه کنیم.

کجا؟شاید در کلبه ای روستایی که شایسته ی نفس های پاک ِتو باشد.جایی که در آن بوی هیزم و چای تازه دم پیچیده باشد .

سلام ای نسیم صبحگاهی که صفای نفست ، خوشبوتر از رایحه ی گل های دره ی کاهوست .نامت را می برم و جانم از بوی آویشن سرشار می شود.

اکنون بیست و دو فروردین از تاریخ ِاین بهار می گذرد و من هر وقت پنجره ی دلم را به سوی تو باز می کنم ، اتاق ِنمورم از نور صبحگاهی ِ مهر تو روشن می شود و هوای تازه ، نشاط ِنوجوانی را در رگ هایم جاری می کند .

دلم برایت تنگ شده است. کجا می شود با تو قرار گذاشت ؟

 

 


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|کجا,می,شود,با,تو,قرار,گذاشت,؟, ,
بازديد : 1178 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391

 

 از کنار ِمن عبور کرد

یک هزار و سیصد و نود

با تمام ِخاطرات ِخوب

با تمام ِخاطرات ِ بد

 

روزها و هفته ها شدند

مثل برق و باد ناپدید

شب به شب بر آسمان ِ من

یک شهاب ِ سرد،خط کشید

 

سررسید ِکهنه ام  پُر است

ازهزار رویداد ِ ریز 

من ولی تکان نخورده ام

بوده ام همیشه پشت ِمیز

 

در کتاب ِاتّفاق ها

صفحه ای برای من نبود

گرچه بی امان ادامه داشت

قصّه های گنبد کبود

 

 چند شعر و یک دو جایزه 

چند موی روشن ِسپید

این تمام ِیادگارِ ِمن

ازفرشته ای که پر کشید

 

با تمام ِخاطرات ِخوب

با تمام ِخاطرات ِ بد

از کنار من عبور کرد

یک هزار و سیصد و نود ...

 

         سیزدهم فروردین نود و یک

    


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|قصّه,های,گنبد,کبود, ,
بازديد : 987 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391

 

 چندی است مدام پلک چشمم می پرد.نمی دانم باید در انتظار کدامین مهمان عزیز باشم؟

 هر که هست دوست دارم هرچه زودتر از راه برسد. پیش از آن که پرستوهایی که غروب در آسمان حیاطمان چرخ می زنند راهی بیکرانه های دور شوند؛ پیش از آنکه جیک جیک مستانه ی گنجشک های شاد را سکوت فیلسوفانه ی کلاغ ها پر کند.پیش از آن که گل های سرخ باغچه مان که صبح به صبح  می شکفند بپژمرند؛  پیش از آن که سبزی هایی که در باغچه کاشته ام از رقص عاشقانه شان در باد خسته شوند.

 اتاقم را جارو کرده ام و کتاب های گرد گرفته ی کتابخانه ی کوچکم را دستمال کشیده ام.دوباره آن قدر با حافظ و خیام دوست شده ام که هر غروب سه نفری  روی پله های حیاط می نشینیم و چای می نوشیم.و من مشق های جبرم را به خیام می دهم تا خط بزند و معمای کهنه ام را از حافظ می پرسم .راستی قیصر چقدر معما می گفت ...

 این روزها دوباره آن قدر جوان شده ام که می توانم یک باردیگر با دوچرخه ام از مشهد تا شاندیز رکاب بزنم و زنگ ِ دوچرخه ام پاسخی باشد به لبخند تمام بچه های این شهر .بروم و در زیر بازی کودکانه ی ابر و خورشید و باران ، خودم را به پایه های پل رنگین کمان برسانم.

 امروز با فیش حقوقی ام فرفره درست کردم .فکرش را بکن .تو می توانی فرفره ی کاغذی ات را با سوزن میخی بچسبانی به یک چوب ِ حصیری و جلوی دوچرخه ات بگیری تا وقتی پا می زنی فرفره ات  بچرخد و بچرخد.

 من چه ثروتمندم این روزها .این روزهای معطر اردیبهشتی که از برگهای جوانِ درخت ها قطره قطره مروارید به زمین می چکد وبرهر شاخه ای یاقوت و زمرد و الماس می درخشد.

 من چه بی قرارم این روزها. این روزها ی سرشار از توت فرنگی و ریواس و شقایق ، این روزهای نفس های عطر آگین شیرباد ،آه  فقط تورا کم دارم ای مهمان عزیز که هوایی آمدنت شده ام و نمی دانم کی از راه می رسی؟

 چندی است مدام پلک چشمم می پرد.چشم هایم را می بندم و باز می کنم .و باهر باز و بسته کردن ،انگار یک بار دیگر متولد می شوم .

 یادت به خیر قناری اردیبهشت که در این روزهای سراسر بی قراری ، ترانه ی جاودانه ات ،  زمزمه ی زیبای پرسه های تنهایی من است :

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست    

شنیده ام که  می آید کسی به مهمانی ....

 

*بیت از قیصر امین پور


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|دوست,دارم,,هرچه,زودتر,از,راه,برسد, ,
بازديد : 1126 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|روح,سبز,ما,بهار,ما,سلام, ,
بازديد : 1128 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391

 

بیا از پشت ِ عینک ، سربه زیری های هم بینیم

جوانی های هم دیدیم ، پیری های هم بینیم...

                                                         شهریار


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|فصل,غزلهای,شهریار, ,
مطالب پر بازديد
آخرين مطالب
صفحه قبل 1 2 ... 154 صفحه بعد